زندگی از یه راه تازه

 
نویسنده : سایه مسیحا - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٧
 

دوستای گلم ممنونم که همگی سراغمو گرفتین . اما به دلیل یه سری مسائل پیش اومده دیگه اینجا نمینویسم . من و همسر نازم حالمون خوبه خوبه و در کمال آرامش داریم زندگی میکنیم . تو یه جای دیگه دارم مینویسم اگه میخواین ادرساتونو بذارین که براتون جای جدیدمو بگم .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : سایه مسیحا - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٧
 

سلام از یه اول هفته دیگه .

خوب این چند روز حسابی بهمون خوش گذشته و کلی خوش به حالمون شده . سه شنبه صبح عشقم ساعت ٩:٣٠ رسید اینجا اومد دم شرکت دنبالم . دوتایی رفتیم خونه خاله بعدشم بنده اولین ناهار مشترکمونو درست کردم . اگه فکر کردید زرشک پلو با مرغ یا چلو گوشت بوده کاملا در اشتباهید اولین ناهار زندگیمون که من برای جناب همسر درست کردم املت بود . نیشخند بعد از ناهار به مقدار زیادی خوابیدیم اما چون عصری ما مهمون داشتیم مجبور شدیم زودتر پاشیم و بریم خونه ما . شام هم خونه ما بودیم تا حسابی غذا بخوریم . بعد از شام دوباره رفتیم خونه خاله آخه خونشون خالی بود خوب نمیشد که کسی نباشه زبانچقدر هم که ما خوابیدیم ... روز چهارشنبه ساعت ١١ از خواب پاشدیم با هم صبحانه آماده کردیم و خوردیم که صدای زنگ تلفن اومد که مادر خانومی بود و مارو دعوت میکرد واسه ناهار که بریم باغ . ما هم آماده شدیم و رفتیم خونه و به اتفاق خانواده من و خانواده خواهرم رفتیم یه باغ . جای همگی خالی کلی خوش گذشت و یه عالمه دسته جمعی بازی کردیم . شب دوباره برگشتیم خونه خالم . پنج شنبه هم که ناهار خونه ما بودیم و یه عالمه ناهار خوردیم . عصری هم تولد پدر شوهر ماهم بود که چون اینجا بودن گل و شیرینی گرفتیم و به اتفاق خانواده من رفتیم پیششون کلی سورپرایز شدن خیلی دوستشون دارم .  دیروز صبح محمد قرار بود ساعت ۶ صبح حرکت کنه به سمت تهران که این ساعت ۶ تبدیل شد به ساعت ١١ و اینطور بود که ساعت ١١ گلم رفت . بعد از رفتن عزیزم من تمام دیروزو خوابیدم . البته دوباره انشاالله دوشنبه شب برمیگرده که با هم بریم تهران و چهارشنبه پیش بسوی مشهد .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : سایه مسیحا - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٧
 

سلام سلام

چقدر امروز روز خوبیه هااااااااااااااا . یارم تو راهه فکر کنم انشاالله تا یه ساعت دیگه برسه . قربونش برم قرار بود امشب بیاد که برنامشو دیشب تغییر داد و گفت به خاطر اینکه دلتنگی کلافش کرده صبح میاد . حالا میخواست همون دیشب راه بیفته که با اصرار و خواهش بنده منصرف شد . خلاصه اینکه الان تو دلم داره قند آب میشه و این انتظارهای آخری ضربان قلبمو برده رو هزار . راستی هفته بعدم اگه خدا بخواد عازم مشهد هستیم . سایه دورش بگرده با همه مهربونیاش .

دیروز خاله من داشت میرفت مسافرت گفت زحمت بکش بیا کلید خونه مارو بگیر که این چندروزی که ما نیستیم بیاین دوتایی خونه ما بمونین . فدای خاله مهربونم بشم من .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : سایه مسیحا - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٧
 

سلام دوستای گلم

خیلی وقته که ننوشتم واینم دلیل داره . چون محمدم تمام هفته گذشته پیشم بود و اصلا وقتی نداشتم . صبحها با هم میومدیم دفتر و ظهر میرفتیم بیرون تا ۵ صبح . صبح تازه میرفتیم خونه و یکی دو ساعتی میخوابیدیم و دوباره فردا همین پروسه تکرار میشد . روزهای خیلی خوبیرو گذروندیم و بابت همه چیز از خدا ممنونم . پنج شنبه محمدم رفت و قراره این هفته سه شنبه برگرده . دوری و فاصله تو این دوران خیلی سخته . من که بی صبرانه منتظر سه شنبه هستم ...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : سایه مسیحا - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٧
 

ما دیروز ساعت ٨:١۵ عصر عقد کردیم و الان رسما بنده خانومه محمدم هستم . دیروز که عقد کردیم بعدش زدیم بیرون و باورتون نمیشه اگه بگم ساعت ۵ صبح برگشتیم خونه . خودمونیم بیرون رفتن با مجوز خیلی حال میده ها . دیشب یکی از به یاد موندنی ترین شبهای زندگیمون بود و کلی خوش گذشت . صبح که رفتیم خونه خیلی خسته بودیم و از خستگی چشمامون باز نمیشد . گرفتیم خوابیدیم اما ساعت ٧:٣٠ بیدار شدیم . و بعد از یه کم شیطنت صبحگاهی صبحانه رو در کنار خانواده من خوردیم وراهی شرکت شدیم . قربون آقای نازم برم که خیلی ماهه .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : سایه مسیحا - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٧
 

از دیروز براتون بگم که چقدر همه چی عالی و خوب بود . محمدم دیروز ساعت ٨:٣٠ صبح دوباره اومد اینجا و بعد از خوردن صبحانه دوباره رفتیم آزمایشگاه که جوابهارو بگیریم . همینطور نشسته بودیم که برقای آزمایشگاه رفت و گفتن ساعت ١٢ بیاین از اونجایی که منم کلی کار داشتم به محمد پیشنهاد دادم که با هم بیایم دفتر شرکت . رفتیم شیرینی گرفتیم و اومدیم شرکت . جاتون خالی به محض اینکه ما اومدیم شرکت همه واسشون کار پیش اومد و رفتن بیرون . ما هم که از خدا خواسته نیشخند . بعدشم ساعت ١٢:٣٠ زنگیدیم آزمایشگاه و گفتن مشکلی نیست بیاین جوابهارو بگیرین .  کلی خوشحال شدیم . زدیم بیرون اول رفتیم آزمایشگاه و بعدشم ناهار  خوردیم . بعد از ناهار رفتیم جای همیشگیمون که خیلی با صفاست  و نزدیک ٣ ساعتی دوتایی با هم بودیم خیلی خیلی عالی بود . امروزم محمدم اینجاست . ولی مجبور شدم بیام سر کار تا یکی دو ساعت دیگه میاد پیشم اینجا .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : سایه مسیحا - ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٧
 

سلاااااااااااااااااااااااام بعد از یه مرخصی طولانی

من از هفته پیش یکشنبه تا دیروز مرخصی بودم . کلی اتفاقات افتاده که باید تعریف کنم . دوشنبه هفته پیش که عقد دختر عمه ام بود و فقط خوش گذروندیم . اما نگو از سه شنبه که کلی کار کردم بیشتر شبیه کوزت بودم تا عروس . یه عالمه کار کردیم تا شب . شب محمدم به اتفاق خانواده و عمه ها و خاله هاشون اومدن خونمون . کلی تو زحمت افتاده بودن و از این راه دور دسته گلهای خوشگلو بزرگو از تهران تا اینجا آورده بودن . همه چیز در نهایت سلیقه و قشنگی اراسته شده بود . به انگشتر خیلی خوشگل واسم اوردن که تو یه سبد پر از غنچه های رز جاسازی شده بود و یه کیف و کفش خیلی قشنگ که هر کدوم تو یه دسته گل بزرگ پر از گلهای لیلیوم تعبیه شده بود . کیک هم آورده بودن که من و آقای همسر بریدیمش . جدا همه چیز رویایی و قشنگ بود و به بهترین نحو انجام شد .

چهارشنبه و پنج شنبه مشغول جمع و جور کردن و بشور و بساب بودیم . و جمعه بنده فقط خوابیدم . دیروزم همسر عزیزم اینجا بود . برای صبحانه اومد خونمون صبحانه رو خوردیم و زدیم بیرون که به کارامون برسیم . اول رفتیم محضر که نامه بگیریم بعدشم رفتیم عکس انداختیم . آزمایشگاه رفتیم و خون دادیم و امروز قراره که جواب آزمایشهارو بگیریم . عصری هم که محمدم رفت و بازم من تنها شدم .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : سایه مسیحا - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٧
 

سلام دوستای گلم

دیروز که من مرخصی بودم و مراسم بله برونه خصوصی بود . دیروز ساعت 6 خانواده و خود همسر آینده اومدن خونمون و همه صحبتها انجام شد . قرار شد که واسه سه شنبه همراه با مهموناشون بیان و مراسم بله برونه کلی انجام بشه و انگشتر دستم کنن . وااااااااااااای خدا همش یه بهت تو وجودمه یعنی من دارم واقعا متاهل میشم ؟ خیلی حس نابیه چیزی که تا حالا تجربه نکردم . خلاصه دیروز نزدیک به دو ساعت حرف زدیم و قرار خیلی چیزهارو گذاشتیم تا ببینیم خدای مهربون چی واسمون در نظر گرفته .

قربونش برم شاعرم هم کلی خودش حرف زد . مراسم خیلی خوب برگزار شد بدون کوچکترین حرف اضافی ای . مثل همیشه ممنون از خدای بزرگم .


 
comment نظرات ()